دلم بدجوری می شکند!
آنقدر ...
که خدا هم اشک هایش را
گریه می کند روی گونه هایم
و تند تند بوسه ...
تا از دلم درآورد!
آنوقت دیگر
حتی (تو) هم نمی گوید
که نکند دوباره دلم بشکند!!
چشمهایم باز بازند
تو هم ببین
که دوست داشتنش را بلد نیستم!
پی نوشت: کاش من هم عاشقش بودم!
ستایش شرقی
بگو...؟!
بگو خدا را باور کنم یا نه؟!
در حالیکه باران نبارید
زمین نچرخید
زمان دروغ گفت
هیچ چیز درست نشد...
پی نوشت: هیچ چیز درست نبود!!
« ستایش شرقی »
باران ...
باران می بارد
و تو
در لباس های نو آمدی
با لبخندی، پر از ذهنیت گریه
فقط نمی دانم پنجره باز بود
که زود حرفهایمان خیس شدند و
ماندنت خلاصه؟!
چراغ بی سو
جاده بی انتها
و آنگاه ...
من ماندم و
تو به اندازه ی روبرو
فقط رفتی
همچنان که ساعت، شش صبح را تکرار می کرد
اما، هنوز باران می بارد ...
«ستایش شرقی»
گریه نکن...
گریه نکن
چشمهایت را هم نبند
آخر کلاغ درخت توت ، دلش می گیرد
دیوارها را هم که بیاوری
باز هم می آیند
باز هم ، کلمات را با تو خراب می کنند
نخواهی هم ...
نمی توانی ...
آنوقت
خدا هم غصه می خورد
پس ، گریه نکن
بگذار زمان، راهش را برود
«ستایش شرقی»
بالاخره من هم اومدم!
سلام
آره! بالاخره من هم اومدم! بالاخره تونستم این طلسم رو بشکونم!! طلسم تنبلی رو می گم! آخه بدجوری گریبان گیرم شده بود، ولی بالاخره من پیروز شدم! اصلاً من هرکاری که بخوام می تونم بکنم، البته اگه این تنبل خان بذاره! آخه شما که نمی دونین این وبلاگ زدن ما هم واسه خودش ماجرایی شده بود... 2سال پیش قصد کردم که یه وبلاگ واسه خودم بزنم اما از قصد جلوتر نرفت! ولی باز دوباره بعد 7ماه این قصد افتاد به جونمو کم کم عملیش کردم، ولی چشمتون روز بد نبینه!! این تنبل خان تا چشمش به وبلاگم افتاد دوباره اومد سراغم، این بار هم طلسم شدم و دیگه نرفتم سراغش. تا اینکه از قضا یه روزی یکی از دوستان که البته استاد بنده هستند یه وبلاگی رو سپردن بهمون و خیلی هم سفارشش رو کردند، اما...
اصلاً این امّاها رو ول کنین! مهم اینه که الان طلسمو شکوندم و اومدم! فکر هم نمی کنم که دیگه بتونه بیاد سراغم چون این بار، هم رو کمک شما دوستام حساب کردم و هم یه یا علی گفتم و اومدم! پس، یاعلی...!
