ستایش شرقی
...دل نوشته های من
من اناری میکنم دانه به خود میگویم: کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود! ...................................................... چشم هایت را هم نبند! آخر ، کلاغ درخت توت دلش میگیرد دیوارها را هم که بیاوری باز هم می آیند باز هم ، کلمات را با تو خراب می کنند! نخواهی هم... نمی توانی... آنوقت خدا هم غصه می خورد! پس گریه نکن! بگذار زمان راهش را برود! ...................................................... پی نوشت: ۱. دل گرفته ام خیلی بغض کرده! خیلی گریه میخواد! شدم بمب انرژی منفی! ۲. شعرم جدید نیست! اما دلم اینو زمزمه میکرد! « ستایش شرقی » ببین خدا هم زده است به سیم آخر هنوز باران بیست وسه را می بارد! هنوز کوچه بیست و سه را راه می رود! هنوز فردای بیست وسه را قرار است بیاورد! تو بگو؟!... مگر خدا هم عاشق می شود؟! اما... نه...! تو چشم هایت را ببند! آخر غصه ات که تمام شد عاشقی از سرت می پرد و دوستت دارم فحش می شود توی دهان من! پی نوشت: شب هایم درد این روزهایم را گریه می کنند دلم برای خودم می سوزد! «ستایش شرقی» صبح را که آوردی جاده پشت در مانده بود و ساعت دلواپس خبری که نیامده بود و خدا قرآن به دست و باران با کاسه آب گلدان پر از بیست و سوم آذر و تنها سهم پنجره پنجشنبه اسپند خورده و چشمانی بدون کلاغ. «ستایش شرقی» که نفس هایت را در فنجان می ریختی و خاطرات کودکیت را به من بخشیدی گفتی... خدا را در کنج حیاط خانه تان می دیدی و حالا... رو ی سنگ های ساحل خوب به خاطر دارم حتی نمی دانم هایت را و کاش هایی را که تنها به آب می سپردی و تلخی قهوه ای که روی همان سنگ های ساحل خلاصه شد... «ستایش شرقی» می روم ... با خاطره میز و صندلی هایی که پر از بی حرفی اند و کلاغی که به من زل زده با چمدانی که تو برایم بستی ! و خداحافظی که تو ، نگفتی و با خبری ، که یادم رفت بگویم ! جاده تنها پنجره تنها سایه تنها و من... با نی زاری که دیروز همین جا بود...! «ستایش شرقی» پی نوشت: وقتی بهونه ای برای موندن نداری ، مجبوری که بری !! خواب نمی بینم! کنار همان دیوار زیر همان درخت روی همان نیمکت آرزو می کنم و بعد ... دست هایم را در دست هایت می گیری! هوا ، پر از باران است و پر از عصرهایی که در خیابان با یاد تو پرسه می زنند! صدای باران پنجره بسته و من ...! پر از پنجشنبه های اسفند پارسال! حالا... نه باران بود! نه درخت! نه دیوار! نه نیمکت! و نه تو! « ستایش شرقی » پی نوشت: ندارد! دلم بدجوری می شکند! آنقدر ... که خدا هم اشک هایش را گریه می کند روی گونه هایم و تند تند بوسه ... تا از دلم درآورد! آنوقت دیگر حتی (تو) هم نمی گوید که نکند دوباره دلم بشکند!! چشمهایم باز بازند تو هم ببین که دوست داشتنش را بلد نیستم! پی نوشت: کاش من هم عاشقش بودم! ستایش شرقی بگو...؟! بگو خدا را باور کنم یا نه؟! در حالیکه باران نبارید زمین نچرخید زمان دروغ گفت هیچ چیز درست نشد... پی نوشت: هیچ چیز درست نبود!! « ستایش شرقی » باران ... باران می بارد و تو در لباس های نو آمدی با لبخندی، پر از ذهنیت گریه فقط نمی دانم پنجره باز بود که زود حرفهایمان خیس شدند و ماندنت خلاصه؟! چراغ بی سو جاده بی انتها و آنگاه ... من ماندم و تو به اندازه ی روبرو فقط رفتی همچنان که ساعت، شش صبح را تکرار می کرد اما، هنوز باران می بارد ... «ستایش شرقی»
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |







